همه رویاهای رفته

دو ماه از فرار می گذرد و هنوز در این شک هستم که اصلا چه شد.
داستان اتفاقات و بی مهریها را که کنار بگذارم، تقریبا به این نتیجه می رسم که حالا باید جور دیگری به دنیا نگاه کنم.
حداقل که مثل آدم عادی نمی توانم حتی از شهری به شهر دیگر برم. اینکه جای خود، حتی قدم زدن در شهر هم دیگر برایم امن نیست.
حداقل که خودم اینطور فکر می کنم. البته به قول دوستانی که همین جمعه بعد از مدتها و البته با ترس، پیاده روی کوتاهی به دربند داشتیم، نباید زیاد در توهم باشم. برادران کارهای مهمتری دارند که بخواهند دنبال من باشند. البته خبرهای بدی می شنوم ولی خوب، پوست کلفت تر از اینها شده ایم. بالاخره این دنیا را با همه ناملایماتش داشتیم تحمل می کردیم. اینهم روش.

اما گذشته از اینها حسی مثل سربازان انگلیسی دارم که بعد از مدتها نبرد سنگین با نیروهای ارتش آلمان، درست در زمانیکه فکر می کردند همه چیز خوب پیش می رود و می توانند روی آرامش را ببینند و حداقل مدتی را دور از شلیک وحشتناک گلوله های توپ و تانک آلمانی ها بگذرانند، درست در جایی که فکرش را نمی کردند، خود را در سواحل دنکرک تنها و بی دفاع یافتند. خوش شانس بودند که هیتلر فرمان توقف داد. فکر کنم الان خیلی خوب احساس سربازانی که در آن شرایط بودند را درک کنم فرقش این است که کسی اینجا فرمان توقف نداده!

+ فیلترشکن نداشتیم پس این پست را ایمیلی فرستادیم!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s