پناهنده…

من داستانهای فرار از کشور زیادی شنیده ام که مربوط به کسانی بوده که احساس کرده اند وضعیت مناسب امنیتی ندارند و اگر بمانند اتفاق ناگواری برایشان می افتد. شخصا دوستانی داشتم که با همین شرایط مجبور شدند از ایران فرار کنند. خیلی از این احساسها هم البته درست نیستند یعنی مشکل امنیتی فرد آنقدرها هم خطرناک نیست اما به هر حال آن ترس و دلهره ای که در دل افراد بوجود می آید، به تنهایی برای ترغیب او برای فرار و تلاش برای نجات جانش کافی است. شخصا تا زمانیکه در این شرایط قرار نگرفتم نمی توانتسم احساس این آدمها را هم درک کنم. فرد حتی حاضر نیست برای مدتی کوتاه در زندانهای ایران گیر بیافتد. البته قبلتر باید سری هم به دخمه های وزارت اطلاعات بزند. این یکی را نمی شود دور زد و از همان زندان سخت تر و عذاب آور تر است.

دی ماه سال گذشته من نیز با یک مشکل امنیتی مواجه شدم. مشکلی که بعد از گذشته چند ماه هنوز خلاصی مقطعی از آن برای خود و بسیاری از دوستانم باعث تعجب است. فاکتور شانس تنها حرفی است که دوستان و نزدیکان در این مورد می گویند. اما این فاکتور شانس فقط برای آن مقطع و خلاصی از یک تهدید در چند قدمیم بود و بس. در حالیکه سالهاست از رفتن به خدمت اجباری سربازی امتناع کرده ام و همین یک قلم مشکلات فراوانی از جمله محرومیتهای اجتماعی گسترده برایم داشته، در همین مدت مشکلات فراوان دیگری نیز در مقابم قرار گرفته. از عدم توان خروج از کشور تا سختیهای تامین مکان برای مخفی شدن و کار کردن و تامین معیشت و حتی یک رابطه آزادانه و عادی عاشقانه.

برای فرار از ایران دو راه وجود دارد. رفتن مستقیم به اروپا و یا رفتن به یکی از کشورهای ترکیه یا پاکستان و درخواست پناهندگی از کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل. رقمهایی که قاچاقچیان عموما برای انتقال هر فرد به اروپا طلب می کنند، چیزی بین ۱۰ تا ۱۲ هزار دلار است. یعنی امروز به پول ایران بین ۲۰ تا ۲۲ میلیون تومان (با توجه به نوسان قیمت ارز و به تقریب). تامین چنین رقمی طبعا از توان بسیاری خارج است آنهم در چنین شرایط اقتصادی که افراد در ایران با آن مواجه هستند. به هر ترتیب وقتی نتوانی برای ورود مستقیم به اروپا هزینه های لازم را تامین کنی، رفتن به (عموما) ترکیه تنها گذینه باقی مانده است. برای این انتقال هم رقمها بسیار متغیر است. از یک و نیم میلیون تا ۳ میلیون تومان.  این بجز هزینه های جاری در آن کشور است آنهم در شرایطی که حق کار نداری.

به این ترتیب در اینجا فرار برای کسی مثل من نمی تواند یک گذینه واقعی باشد. باید یاد گرفت مخفی شد و تا آنجا که مقدور است از هر بهانه ای که ممکن است شما را تا محدوده چند متری افسران نیروی انتظامی برساند پرهیز کنید. کافی است بهانه ای برای بازرسی و گرفتن مدارک شناسایی پیش بیاید. کافی است درگیر یک دعاوی حقوقی شوی. کافی است با رفیقی که خودش هم مشکل امنیتی دارد تماس داشته باشی. کافی است بخواهی از شهری به شهر دیگر بروی. کافی است از روی احساسات بخواهی به قدم زدن شبانه بروی و گیر یکی از همین افسران بیمار نیروی انتظامی بیافتی. خلاصه اینکه یک زندگی در فضای ترس و دلهره و مخفی کاری در حدی که برای پرهیز از هر گونه مشکل احتمالی، با اعضای خانواده هم ارتباطی محدود داشته باشی. زندگی کاملا مخفی با درآمدی کم و وابسته به کمکهای محدود تعدادی از دوستان. این تراژدی فعالیت سیاسی در ایران امروز است. آزادی خواهی با اعمال شاقه…

چند نفر دیگر مثل من هست نمی دانم اما یقین دارم بجز مشکل امنیتی، یک دوجین از جوانان هم سن و سالم، مشکلاتی از این دست دارند.

این یک رنج نامه برای تهیه فیلم مستند بود. خیلی ناراحت نشوید. غرهایمان را اینجا می زنیم حداقل مثل یادگاری روی درخت باقی بماند…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s