به خاطر یک کاسه برنج!

15 سال پیش دو یا سه خانواده فقر در یکی از پارکهای جنگلی سنندج، در فقر مطلق در چادر زندگی می کردند. اهالی شهرکهای نزدیک هم برای این خانواده ها غذا و پوشاک می بردند. یادم هست که تقریبا 6 ماهی انجا زندگی کردند. تا اینکه یکی از روزها که طبق معمول برای بازیهای کودکانه به این پارک رفته بودیم، صحنه وحشتناکی مقابلمان قرار گرفت. پدر یکی از خانواده ها دست کوچترین فرزند خانواده که فکر می کنم کمتر از 5 سال داشت را گرفته بود و او را به سمت چاهی برد و او را درونش انداخت. مادر کودک که زجه می کشد با ضربه سنگی از هوش رفت و او را هم داخل چاه انداخت. به دنبال بقیه اعضای خانواده اش می رفت و سعی می کرد بچه ها را بگیرد و درون چاه بیاندازد. بقیه افراد هم بی تفاوت فقط نظاره گر این وقایع بودند و ما بچه ها هم هرکدام دست پاچه و از ترس به سمتی می دویدیم که خود را از دست پدر خانواده دور کنیم و فقط به صحنه ای که مقابلمان در حال وقوع بود نگاه می کردیم. بالاخره آن مرد آخرین فرزندش را گرفت و با هم داخل چاه پریدند…

بعدها متوجه شدیم که یکی از بچه ها کاسه برنجی را که یک نفر به خانواده داده بود به تنهایی خورده و این باعث درگرفتن دعوا شده بود. پدر خانواده هم از روی خشم و ناراحتی دست به چنین کاری زده بود.

دنیا را به جایی برده اند که از یک طرف خروار خروار منابع غذایی از بین برده می شود و از طرفی دیگر انسانهایی زندگی می کنند که زندگیشان بسته به یک کاسه برنج است!

544439_419670804783434_334722964_n

 


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s