معماهای رزا لوکزامبورگ (۳) *

rosa-lاجازه دهید معنای پرسشمان را روشنتر کنیم: اگر وحدت طبقه کارگر بروندادی روبنایی است که بیرون از فرایند تعیین چند جانبه انقلابی شکل می گیرد پرسش ما بر خصلت طبقاتی سوژه انقلابی ناظر است که ظاهر نمی شود. در واقع، مبارزه اقتصادی و سیاسی، هر دو، جلوه های متقارن سوژه طبقاتی اند که پیش از خود این مبارزات شکل میابد. اما اگر وحدت، همین فرایند تعیین چند جانبه است پس باید تبین مستقلی ارائه شود که چرا ذهنیت سیاسی و مواضع اقتصادی می باید هم پوشانی ضروری داشته باشند. هر چند رزا لوکزامبورگ چین تبینی ارائه نمی کند؛ در واقع، او چنین شکلی را درک نکرده بود اما پس زمینه اندیشه وی ابعادی از این مسئله را روشن میسازد: یعنی، تایید خصلت ضروری قوانین عینی توسعه سرمایه داری، که به رشد فزاینده پرولتاریای شدن بخشهای میانی و دعقانها و به این ترتیب، مواجه مستقیم میانه بورژوازی و پرولتاریا رهمنون می شود. در نتیجه، بنظر می رسد تاثیرات نوآورانه منطق خود انگیختی از همان ابتدا به شدت محدود می شود.

بدون شک، این تاثیرات به شدت محدودند چو قلمروهایی که در آن عمل می کنند، به شدت محدود و مشخصند. همچنین به این دلیل مهم که منطق خود انگیختگی و منطق ضرورت، اصول مثبت و مجزایی نیتسند که موقعتیهای تاریخی معینی را تبیین کنند بلکه در عوض مانند منطقهای آنتی تزی عمل می کنند که فقط از طریق محدود سازی دو سویه تاثیرات یکدیگر، در تعامل با هم قرار می گیرند. اجازه دهدی با دقت نقطه ای را که این دو از هم دور می شوند، بررسی کنیم. منطق خودانگیختگی تا آنجا که از رهگذر زوال هر نوع معنای اصیل عمل می کند، نوعی منطق نمادی است. منطق ضرورت، منطق معنای اصیل است که از طریق تثبیت سازیها عمل می کند و از آنجا که این معانی را ضروری می داند، معنایی ایجاد می کند که هر گونه تنوع تصادفی را حذف می کند. با جود این، رابطه میان این دو منطق از نوع رابطه میان سرحدات [جبهه ها] است که می تواند در جهات مختلفی گسترش یابد اما هرگز بر دوآلیسم، غیر قابل تقلیل مطرح شده در این تحلیل غلبه نمی کند.

واقعیت امر این است که ما در اینجا شاهد ظهور خلا مضاعفی هستیم. از منظر مقوله ضرورت، دوگانگی منطقها به تدریج در تقابل تعین پذیر/تعین ناپذیر ادغام می شود: به عبارت دیگر، این دو گانگی فقط به مرزهای عملیاتی مقوله ضرورت اشاره می کند. اما اتفاقی شبیه به این از منظر خودانگیختگی نیز رخ می دهد: حوزه «ضرورت تاریخی» خودش را در مقام مرزی برای عملکرد امر نمادین مطرح می سازد. مرزها در واقع، محدودیتند. اگر ویژگی محدود سازی تاثیرات فورا آشکار نیستند، به این خاطر است که تلاقی دو اصل تبیین متفاوت و مثبتی تصور می شود که هر کدام در قلمرو خودش اعتبار دارد، نه بعنوان در واقع آنچه هستند: یعنی نقض صرفا سلبی دیگر. در نتیجه، خلا مضاعفی که دوآلیسم ایجاد می کند، ازنظر پنهان می ماند. اما نامرئی سازی یک خلا، به معنای پر کردن آن نیست.

پیش از آنکه اشکال در حال تغییر این خلا مضاعف را بررسی کنیم. چه بسا لحظه ای خودمان را درون آن قرار دهیم و یگانه بازی ای را که به ما اجازه می دهد، انجام دهیم: به سرحداتی برویم که دو منطق مخالف را از هم جدا می سازد. اگر قلمرو متناظر با ضرورت تاریخی را گسترش دهیم، نتیجه به گزینه مشهوری ختم می شود: یا سرمایه داری از طریق قوانین ضروری اش به سمت پرولتاریایی شدن یا بحران رهمون می شود؛ یا این قوانین ضروری مطابق انتظار عمل نمی کنند که در این صورت، مطابق منطق گفتمان لوکزامبورگ، گسست میان مواضع سوژگی مختلف، دیگر «محصول ساختگی» دولت سرمایه داری نیست بلکه واقعیتی همیشگی خواهد بود.

این همان بازی سرجمع صفری است که ذاتی تمام برداشتهای تقلیل گرا و اقتصاد گرایانه است. به عکس، اگر خط مرزی را در جهت مخالفی حرکت دهیم، یعنی به جایی که در آن سرشت طبقاتی سوژه های سیاسی خصلت ضروریش را از دست می دهد، منظره ای که جلوی چشمان ما ظاهر می شود، خیالی و موهوم نیست. در این منظره شکلهای اصلی تعیین چند جانبه را می بینیم که مبارزات اجتماعی در جهان سوم آنها را مفروض می گیرند. در این مبارزات شل گیری هویتهای سیاسی ارتباط بسیار اندکی با مرزهای دقیق طبقاتی دارد. ظهور فاشیسم بیرحمانه تصور باطل خصلت ضروری مفصل بندیهای طبقاتی معین را به عقب راند؛ این شکل گیری جدید مبارزه در کشورهای سرمایه داری پیشرفته است که در آنها، طی دهه های اخیر، شاهد ظهور مداوم اشکال جدید ذهنیت سیاسی بوده ایم که دسته بندیهای ساختار اقتصادی و اجتماعی را قطع می کند.

مفهوم «هژمونی» دقیقا در بستری ظاهر می شود که تجربه پاره پاره شدن و عدم تعیین پذیری مفصل بندیها میان مبارزات مختلف و مواضع سوژی در آن غلبه دارد. چنین زمینه ای پاسخی سوسیالیستی را به جهان سیاسی-گفتمانی پیشنهاد می دهد که شاهد غروب مقوله «ضرورت» در افق امر اجتماعی است. نظریه هژمونی، در مواجه با تلاش برای حل بحران مونیسم ذاتگرا از طریق تکثیر دوگانه ها -اختیار/اجبارگرایی، علم/اخلاق، فرد/جمع، علیت/اعتقاد به تقدیر- پاسخش را بر جایگزینی قلمروی بنیان می نهد که گذینه مونیست/دوآلیست را ممکن میسازد.

اما آخرین نکته قبل از آنکه رزا لوکزامبورگ را ترک کنیم؛ محدودیت تاثیرات که «قوانین ضروری» در گفتمان وی سبب شدند در جهت مهم دیگری نیز عمل می کند: در مقام محدودیت پیامدهای سیاسی که چه بسا، از «گرایشات قابل مشاهده» در سرمایه داری پیشرفته حاصل شود. نقش نظریه، تشریح نظری تمایلات قابل مشاهده گسست و پراکندگی نیست بلکه تضمین این نکته است که چنین تمایلاتی خصلتی موقتی و گذرا دارند. میان «نظریه» و «عمل» شکافی وجود دارد که علامت بالینی واضح یک بحران است. این بحران – که طی آن ظهور «ارتودوکسی مارکسیستی» فقط یکی از پاسخهاست – نقطه آغاز تحلیل ماست. لذا، این بحران ایجاب می کند خودمان را در نقطه ای ماقبل شروع قرار دهیم، تا پارادایمی را که وارد بحران شده است، شناسایی کنیم. برای این منظور می توانیم به سندی رجوع کنیم که وضوح و نظام مندی منحصر به فردی دارد: شرح 1892 کائوتسکی بر برنامه ارفورد، بیانیه برجسته ای در باره دموکراسی اجتماعی آلمانی است.

پایان

———–

قسمت اول

قسمت دوم

* بخشی از کتاب «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» نوشته ارنستو لکلائو و شانتال موفه به ترجمه محمد رضایی.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s